DooM :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

سلام


امشب به صورت خیلی اتفاقی بچه ها بهم پیشنهاد دادن که بریم آب تنی کنیم ... معمولن خودم می بردمشون اما این بار اونا پیشنهاد دادن و من هم اوکی دادم ... به هر حال رفتیم و جای شما هم خالی بود ... و الان رسیدم خونه ... توی راه چون من قبلش با دوچرخه رفته بودم پیش یکی از دوستام و بعد دوچرخه رو هم گذاشتم خونشون و رفتیم و ... 


بعد با دوچرخه برگشتم و به مسیر طولانی رو توی یه جاده تاریک طی کردم ... گرچه مسیر خونه اصلا از اون سمت نبود اما نمیدونم چرا دلم هوس یه همچین مسیری رو کرده بود ! تقریبن دور قمری زدم تا رسیدم خونه ...


جاتون خالی تا دلتون بخواد تاریکی بود و فقط نور آسمون ... و نور چراغ هایی که از دور سو سو میزدن 


و منم رکاب می زدم ! و داشتم فکر می کردم ... دقیقن این لحظه همون جاییه که من قصد کردم فکرام رو بنویسم که ناگهان این اتفاق می افته ...


اول صدای چند تا سگ که معمولا به کسی که روی موتور یا دوچرخه باشه یه همچین واکنشی نشون میدن ... و بعدش من که هرجا رو نگاه می کردم نمیتونستم ببینمشون چون خیلی تاریک بود و فقط صداشون رو می شنیدم که تعدادشون زیاد بود و داشتن نزدیک می شدن


منم شروع کردم به فرار ! اما چون دوچرخه روی دنده سبُک گیر کرده بود و نمی شد سنگین ترش کرد و سریع تر فرار کرد ... سرعتم به سرعت ایده آل برای فرار نرسید 


یه نگاه به عقبم کردم و دیدم یکیشون که خیلی درشت و گردن کلفت هم بود خیلی بهم نزدیک شده و اگه همینطوری ادامه بدم ... تجربه بهم می گفت که اونم ادامه میده و منو می گیره ! بعد بیا و درستش کن ... اینه که راه نگوشیِیشِن به ذهنم رسید ! چیزی که با صحبت قابل حله رو چرا به خاک و خون بکشیم !


اول برگشتم و سرش داد کشیدم ببینم میره یا نه که دیدم نرفت ! 


بعد یه مرتبه ترمز گرفتم و از دوچرخه پیاده شدم و اونم ایستاد ! بعدم کلی باهاش دعوا کردم ... که تو فرهنگ نداری ؟ شعور نداری ؟ تقصیر منه که اینقدر با شماها رفیقم و اینا ! و یه نگاهی سرشار از جمله ی "حاجی تو خیلی اوضات خرابه" بهم کرد و سرش و انداخت پایین و دوستاش هم یه سری به نشانه " این یارو رد داده" تکون دادن و متفرق شدن 


و فقط می خواستن من تا اینجا نوشتنم بره تو حاشیه و از اینجا به بعد اصل ماجرا رو بنویسم 


قبل از این حمله انتحاری داشتم به این فکر می کردم که اونطور که خوندم 99 درصد فضای اتم ها رو فضای خالی تشکیل میده ! و بدن ما و در کل هر چیزی از اتم تشکل شده اما میبینید که ساختارش طوری نیست که خالی به نظر بیاد !


درسته که از مجموعی از فضاهای خالی 99 درصدی تشکیل شده اما با اینکه اون فضاهای خالی ماهیتش رو تشکیل دادن ... چیزی که ساخته شده ممکنه اصلن فکر ما رو حتا به سمت این موضوع هم نبره ! و بگیم چطور  ممکنه !


و این رو با خودم مقایسه کردم ... اینکه من زمانی که دانش آموز بودم ... خیلی نویسنده قوی ای بودم اما فقط متن طنز می نوشتم !


یادمه زنگ های انشا رو بچه های کلاس به صورت داوطلبانه به من اختصاص میدادن و من هم داستان های طنز می نوشتم و کل زنگ رو می خوندمشون 


و یادم نمیره که علاوه بر بچه ها گاهی معلم هامون هم به حدی می خندیدن که اشک از چشماشون میومد ... بچه های کلاس هم که همه کبود می شدن ... 


خلاقیتم توی خلق نوشته های خنده دار مرگبار خیلی زیاد بود ... 


بعد به موسیقی هایی که گوش میدادم فکر کردم ! شادمهر عقیلی و گروه آرین و دیگه بعد که خیلی خارجی شده بودم اسکوتر و 666 و ...


در کل سبک های شاد و ریتمیک ...


رفتارهای اجتماعیم هم خیلی با حالا تفاوت داشت ... با دوستام ارتباط خوبی داشتم ... بگو ... بخند ... برو بیرون ! مسخره بازی ...


اما بعدش رو دقیقن یادم نمیاد ... یه فضای خالی که 99 درصد حالت فعلیم به اون مربوطه و وقتی بهش فکر می کنم تصور درستی ازش ندارم


چی شد که من به این سمت گرایش پیدا کردم ! دقیقن چه اتفاقی افتاد که تم شخصیتم به قول محمد دوستم "DooM" شد ؟


روابط اجتماعیم به سمت صفر میل کرد ... اعتماد به نفس به زیر خط زجر رسید ... آهنگ های مورد علاقه ام شدن موزیک های متال ( که توی وبلاگ قرار نمیدم معمولن ) و موزیک های روانگردان و تند و یا ملایم و خیلی آروم که خودش میتونه نشانه پیشروی به سمت چند قطبی شدن یا شاید حضور در این حالت باشه


و نوشته هایی که معمولن هیچ قسمت طنز و خنده آوری که درشون نیست هیچ ! اکثرن بک گراندهای تاریک و تیره و تار دارن !


گرچه الان بهتر شده و حس می کنم به خاطر اندروفینیه که قبلن نبوده و الان هست خدا رو شکر و امیدوارم همیشه باشه ...


اون فضای خالی مثل یه خواب میمونه ... انگار به یه خواب خیلی عمیق فرو رفتم ... خوابی که در اون روحم رو عمل کردن ... روحم به یه چیز دیگری تبدیل شده ... و بعد بیدار شدم ... اما اینی که بیدار شده دیگه اونی نبوده که به خواب رفته !


بعضی ها وقتی به عقب فکر می کنند ... منظورم اونهایی هست که تغییر کردن ... خیلی ناراحتن و عذاب می کشن و ...


شاید من هم یه دوره ای این حس بهم دست داد ! حسی که آدم با شخصیت جدیدش غریبست ! انگار یکی دیگه رو داره درون خودش تحمل می کنه ...


بعد از طی شدن دوران نقاهت ... که با افسردگی و ناهنجاری های مقطعی همراهه ... کم کم آدم با این شخصیت جدید خو می گیره ... کم کم شروع می کنه باهاش وارد مذاکره شدن و دیگه دعوایی باهاش نداره


و بعد که توضیحاتش رو گوش میده ... متوجه میشه که چندان هم بد به نظر نمیاد ! حتا کم کم به این نتیجه میرسه که میتونه مدت زمان زیادی رو باهاش سپری کنه بدون اینکه با آدمای آشنا با شخصیت قبلش ارتباطی داشته باشه و احساس نیازی نسبت به وجودشون داشته باشه


شاید تمام این اتفاق ها توی ناخودآگاه می افتن ... اما در کل این موجود جدیدی که رشد می کنه کاملن تفاوتش با موجودیت قبلش مشخصه !


و اون فضای خالی ... که شاید چون غرق درش شده بودم متوجه اش نبودم ! شاید اصلن خالی نبوده و فقط خیلی عمیق و گسترده بوده ! طوری که حس می کردم از همه طرف خالیه ! در صورتی که درش گم شده بودم و اصل ماجرا خیلی بزرگ و پر بوده !


به هر حال ... خواستم اگر این نوشته ها رو می خونید و به نظرتون خیلی دارک میان ... این رو مد نظر داشته باشید که من یه زمانی هم اونطوری که گفتم بودم ... و شاید اگر شرایطش پیش بیاد بتونم دوباره اون شخصیت رو هم زنده کنم


گرچه از بس با این شخصیت جدید بودم این مدت دیگه خودم هم علاقه ندارم که اون شخصیت بیدار بشه یا زنده بشه یا ...


اما شاید نیازی هم نباشه به این کار ! شاید بشه از روش تقلب کرد ... به هر حال جفتشون یه جا بودن ... 


الان هم دیگه حسابی خسته ام ... به محض ورودم به خونه هم این دو تا خوشکل رفتن تو اتاقم !


شاید بدونید که سگا از نظر هوشی مثل بچه های 2 ساله هستن ! از نظر احساسی و رفتاری هم دقیقن مثل بچه ها میمونن ...


اینا هم منتظرن که من برسم خونه ... و میرن توی اتاقم منتظر میشن تا من برم ... یکیشون میره زیر پتوم و اون یکی روی پتوم ...


منم یه دستم زیر پتو و اون یکی روی پتو و نازشون می کنم و سه تایی خوابمون می بره !


بچه ان دیگه ...


بریم بخوابیم که این بچه ها الان که نگاشون کردم غش کردن دقیقن وسط رختخوابم ! اگه یه ذره دیگه خوابشون عمیق بشه بیدار کردنشون خیلی بیرحمانست ... برم یه تکونی بدم بهشون وگرنه باید یه جا دیگه بخوابم :دی


شب بخیر !


راستی در مورد موضوعی که درباره اش صحبت کردم و یه سری موضوع جالب دیگه این مطلب رو مطالعه کنید




در پناه خدا ...