Family's Not a Noun - It's a Verb :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

با خانواده ای رفت و آمد داریم که خیلی وقت بود دوست داشتم ازشون بنویسم


پدر و مادر این خانواده در بسیاری از موارد کودک هایی هستند که در یک مرحله از زندگی - یک سری عقاید و رفتارهای کهنه و به بلوغ نرسیده - تعصب و غرور بیش از حد در بعضی موارد و احساسات اشتباه و مخرب موندن و نمیتونن این موضوع رو تغییر بدن چون اصلن قبول ندارند که چنین چیزی هست و در مقابلش گارد می گیرند


پدر خانواده فرزندش رو مسئول برآورده کردن آرزوهای از دست رفته اش میدونه... و دائم بهش خط میده که چه کار انجام بده و چه کار انجام نده


مادر خانواده فرزندش رو مسئول تباه شدن جوانیش و خوشی های زندگیش و همینطور یک موجود بی کفایت و بی مسئولیت که مثل انگل به زندگیش متصل شده میدونه و در یک کلام فرزندش متولد شده تا بدبختش بکنه...


اون فرزند هم واقعن تبدیل شده به یک موجود بی کفایت و بی مسئولیت که در صدد برآورده کردن آرزوهای بر باد رفته ی والدینشه... خودش حتا آرزوی خاصی نداره جز این آرزو... و نکته ی جالب هم اینکه هرگز این آرزوش برآورده نمیشه... چون آرزوهای پدرش بر باد رفتن و نمیتونه برشون گردونه و زندگی مادرش رو هم به باد داده و در اون مورد هم دیگه کاری از دستش ساخته نیست


و این یک حلقه ی معیوب رو ایجاد کرده که دائم قدرتش تقویت میشه فقط... 


و در واقع همشون گم شدن در زندگی و هیچ ایده ای برای اینکه حتا خود واقعیشون رو پیدا بکنند و در کنار هم زندگی جالبی داشته باشند ندارند

و یکدیگر رو مسئول انتخاب های خودشون یا عواقبش و یا جبرانش می دونند


و این داستان و این گمراهیشون باعث شده تا هر عامل ریز و درشتی بیشتر از هم دورشون بکنه... 


داشتم بهشون فکر می کردم... به اینکه هیچکدوم تصمیم درستی نگرفتند در زندگیشون...


از فشار بیش از حد پدر - تا تحقیرها و نادیده گرفتن های مادر و تلقین این حس بی مصرف بودن و انگل بودن به فرزندش - تا تصمیم اون فرزند و تلاش های بی نتیجه اش برای پایان دادن به چیزی که تمام شده و رفته و فقط تصویرش به این صورت در زندگیش ظاهر شده و قادر به درکش نیست


با فرزندشون دوستم و رابطه ی تقریبن خوبی داریم - گاهی که باهاش صحبت می کنم از آینده ی مبهمش میگه - از اینکه دیگه حس خوبی نسبت به چیزی نداره - از تمایلش برای پایان دادن به این زندگی، و تقویت شدن روز افزون این حس - و از اینکه این وضعیتش نه دیده میشه و نه برای کسی اهمیتی داره


به هر حال من فکر می کنم علاوه بر وظیفه ای که فرزندان در قبال والدینشون دارند - والدین اونها هم باید از یک سری مسائل آگاه باشند

یکی از مهم ترین مسائل اینه که کانون خانواده روی مسائل عاطفی و اخلاقی و روابط بین اعضا استواره - و نه مسائل مادی 


و گاهی پدر و مادرها فکر می کنند که با نابود کردن خودشون برای تامین مسائل مادی وظیفشون انجام شده... مثل کسی که فکر می کنه با روزی یازده بار تمرین کردن در یک رشته ی ورزشی قهرمان میشه - و نمیدونه که قهرمان کسیه که برای ورزش نکردن و پرداختن به مسائل غیر ورزشیش هم به همون اندازه که برای ورزش برنامه ریزی کرده برنامه داره - یعنی میدونه که چقدر به تمرین - چقدر به استراحت و چقدر به تغذیه ی جسم و روحش احتیاج داره 


پدری که همیشه سرش شلوغه و یا اعصاب بچه هاش رو به دلیل مشغله کاری یا خستگی ناشی از کار نداره و یا حتا تنش ها و خشم حاصل از جریانات رخ داده در محیط کارش رو فقط با خودش به خونه میاره - مادری که همیشه خسته ی کاره - و هرگز زمان و حوصله ای براش باقی نمیمونه که با افرادی که داره به حساب خودش براشون خودش رو نابود می کنه - حتا صحبت بکنه و خوشحال باشن کنار هم - قسمت مهمی از فلسفه ی بودن خودش رو فراموش کرده و غرق شده در دنیایی که هم حس نابودی رو به خودش منتقل می کنه و هم به اعضای خانوادش - چون به صورت ناخوداگاه متوجه میشه که انگار به چیزی غیر از این احتیاج بوده - و یا اینکه ممکنه که متوجه نشه و همیشه بقیه رو متهم به تباه کردن زندگیش بکنه


متاسفانه چندین مورد رو دیدم که دائمن از فرزند بودنشون احساس گناه می کنند... دائم به این فکر می کنند که تولدشون یک فاجعه بوده...


 زندگی قریب به اتفاقشون هم شده تلاش های بی ثمر برای تغییر چیزی که اگر فکر بکنند متوجه میشن که اصلن کنترلی روش ندارند و در معرضش قرار گرفتند


Phree, [06.04.18 00:38]

فرزندان مرتکب اشتباهات بسیاری میشن ولی نوع نگاه به این اشتباهات و تحلیلشون خیلی مهمه - خیلی ها در نهایت چیزی نمیشن که پدر و مادرشون می خوان - چیزی میشن که پدر و مادرشون هستند - مگر اینکه دیگه برای اثبات خودشون به اونها تلاشی نکنند و زندگیشون رو روی موضوع دیگری متمرکز کنند - که این هم در بسیاری موارد رد میشه و در موارد نادر باهاش مواجه میشیم...

معمولن پدر و مادری که به فرزندشون اجازه تصمیم گیری نمیدن و بهش خط میدن و همیشه به حساب خودشون مراقبش هستند و بهش میدون نمیدن و حتا اجازه نمیدن که اشتباه بکنه و در کنار همه ی اینها هم ازش انتظار دارند - فرزندشون رو نابود می کنند و در نهایت اگر از این بستری که برای آموزش و پرورش ایجاد کردند چیز خارق العاده ای خارج بشه جای تعجب داره و اگر یک همچین انتظاری داشته باشند میشه نتیجه گرفت که تا به حال هرگز به این مسائل به صورت عمیق فکر نکردند و یا اطمینان بیش از حد به خودشون و غرور و تعصب باعث شده که فکر کنند هرگز اشتباه نمی کنند و این موضوع اصلن جای فکر کردن نداره


به شخصه اگر روزی پدر بشم به فرزندم حق انتخاب میدم - برای همسرم فضایی ایجاد می کنم که فرزندم مجبور نشه که محدودیت های اون فضا رو جبران بکنه چون هرگز نمیتونه

زمان کافی رو به پدر بودن - کنار خانواده بودن - با خانواده حال کردن - به خانواده علاقه مند بودن - گردش و مسافرت رفتن و ... اختصاص میدم و برای همسر و فرزندانم احترام قائل میشم و  بهشون استقلال و حق انتخاب میدم و اعتماد و ریسک کردن رو هم تا جایی که بتونم در برنامه زندگی قرار میدم تا بستر مناسبی برای رشد فرزندم ایجاد بشه


تا نه من همیشه مجبور باشم که مراقبش باشم و نه اون از اینکه مراقبتم از حدش بیشتر شده و ممکنه من رو خسته کرده باشه احساس بدی داشته باشه


به هر حال به این رفیقمون گفتم که فردا اگر تونست بیاد تا با هم بریم استخر - شاید تونستم شنا یادش بدم و یک مقدار در زندگیش تاثیر گذاشت !