Unsomnia :: به نام تفاوت

به نام تفاوت

به نام تفاوت

درود به شما

با تشکر از اینکه از وبلاگ من بازدید می کنید.

در صورت تمایل میتونید برای ارتباط با من از آیدی Unsane در تلگرام استفاده کنید.

یعنی

https://telegram.me/Unsane

لینک کانال تلگرام :

https://telegram.me/Phree

شاد و سلامت و موفق باشید.

خوب به مناسبت روزی که دائم داره کم فروغتر میشه اثر دوست داشتنیش مطلبی رو مینویسم

من - نمیدونم درست هست یا نه - اما احساس می کنم به بیماری بیخوابی دچار شدم و تواناییم رو برای خوابیدن در شب به طرز وحشتناکی از دست دادم

این باعث شده که صبح ها که ساعت 5:30 از خواب بیدار میشم و می خوام از رختخواب خارج بشم احساس کنم که دارم یک تریلی 18 چرخ رو از زمین بلند می کنم... چون در بهترین حالت 2 ساعت قبلش خوابیدم و گاهی اصلن تا همون لحظه خوابم نمیبره و مجبورم بلند شم

این موضوع منجر به این میشه که من تمرکز - شادابی و نشاط - انرژی و بازدهیم رو در طول روز به مقدار بسیار زیادی از دست بدم و تقریبن میشه گفت که به خصوص این اواخر دیگه در طول روز هیچ بازدهی ندارم و هرکاری هم که مجبورم انجام بدم رو با سختی بسیاری انجام میدم و وقتی هم که برمیگردم خونه مثل یک جنازه بیهوش میشم و دوباره یکی دو ساعت بعدش بیدار میشم و شب از نو و شبی از نو !

به این فکر کردم که دقیقن چه اتفاقی افتاد که وضعیت به این روز در اومد...

ریشه یابیش کردم و به نتایج جالبی رسیدم...

سالها پیش من دچار افسردگی شدیدی شدم و زندگیم حالت جدیدی پیدا کرد


از اون زمان به بعد شب ها که خیلی احساس بدی بهم دست میداد برای فرار از اون حس میرفتم و در اینترنت میچرخیدم... گاهی وارد چت رومها میشدم و صحبت کردن بقیه رو با هم تماشا می کردم...

همون زمان ها بود که چند تا دوست هم پیدا کردم... یکی از دلایلی که با من دوست شدند این بود که من زیاد اهل صحبت کردن نبودم و کنجکاو  میشدند که بفهمند من چجور آدمی هستم و بعد ارتباطمون دوستانه تر میشد... راستش من هم این موضوع رو دوست داشتم چون اون زمان کسی نبود که باهاش صحبت کنم


اما این دوستی ها پایدار نبودند و به دلایل مختلفی زود به پایان میرسیدند...

بهتر بگم... بعد از مدتی متوجه شدم که من به درد یک همچین دوست ها و دوستی هایی نمیخورم و یا شاید یک همچین چیزی به درد من نمی خوره و از اون چیزی که باید باشه خیلی دوره چون باز هم نمیتونستم با کسی اونطور که می خوام صحبت کنم...

حتا اگر هم فرصتش پیدا میشد که با یک نفر صحبت بکنم و یک مقدار احساس سبکی بکنم... به نظرم میومد که از صحبت هام هیچ چیزی متوجه نمیشه و بعدش ناپدید میشد... طوری که من گاهی انتظار داشتم که اون کسی که باهاش صحبت کردم دوباره بیاد و با هم باز هم صحبت کنیم اما این اتفاق نمی افتاد - یعنی از نظر خودم صحبتم نیمه تمام مونده بود ولی انگار از نظر اون آدم تمام شده بود و این یکی از قسمت های بد داستان بود...


این موضوع تکرار میشد... شاید برای کسی - یا بهتر بگم برای اون افرادی که با من صحبت می کردند اصلن اهمیتی نداشت... ولی من نمیدونم چرا حس می کردم که ممکنه به این موضوع اهمیت بدن... برای همین انتظار داشتم که باز هم باهاشون صحبت کنم... 

بعد از مدتی من همچنان شب ها منتظر بودم تا یکی از افراد قدیمی یا حتا یک شخص جدید بیاد و من باهاش یک مقدار صحبت کنم... الان که فکرش رو می کنم به نظر خودم هم عجیب میاد... اما تقریبن نزدیک به یک دهه است که این موضوع پیش اومده و دائم هم شدید و شدید تر شده

نکته ی جالب اینکه در این زمان تعداد افرادی که باهاشون صحبت می کردم کمتر و کمتر شد تا اینکه تقریبن به صفر میل کرد و چند شب پیش که مشغول ریشه یابی بودم متوجه شدم که مدتهاست با هیچکس صحبت نکردم 


اما در تمام این مدت انگار یک شخصیت جدید در وجودم شکل گرفته بوده که اون صحبت های ناتمام قدیمی رو دائم در ذهنم تکرار می کرده و نمیذاشته از یادم برن


به همین دلیل همیشه منتظر بودم که ادامشون بدم و هرگز گذر زمان رو حس نمی کردم


شب ها تا صبح به این فکر می کردم که الان یک نفر پیداش میشه و صحبت می کنیم... اما این خیال باطلی بیشتر نبوده


شخصیت های خیالی ای ساخته شده بودند در ذهنم و گاهی میومدند و بهم آرامش میدادند اما اون هم کار ناخودآگاه ذهن خودم بود و نوعی سوپاپ بود برای تخلیه ی فشار و نجات خودش... 


در واقع هیچکس قرار نبوده که بیاد و با هم صحبت کنیم... و شاید حتا دیگه دوست نداشتم با کسی صحبت بکنم اما این نیاز رو خیلی زیاد در اعماق وجودم احساس می کردم... انگار که دیگه یک نفر نبودم... تبدیل شده بودم به دو نفر و یا شاید هم بیشتر... که هرکدوم در زمان های مختلفی گیر کرده بودند و با هم در یک کالبد زندگی می کردند... 

من فکر می کنم تمام این مدت یک همچین مسئله ای باعث شده که من دیگه نتونم شبها بخوابم - یعنی احساس کنم که روزم هنوز به پایان نرسیده... چون روز برای اکثر مردم زمانی به پایان میرسه که کارهای مهمشون رو انجام داده باشند و من مدت هاست مهمترین چیزی که بهش فکر می کنم همین هست که با یک نفر عمیقن صحبت بکنم و این اتفاق رخ نمیده


و هیچکدوم از روزهای من به پایان نمیرسند... فقط من از خستگی و ناچاری از حال میرم و به محض اینکه یک مقدار خستگیم برطرف میشه میپرم و باز هم این جستجوی بی پایان ذهنم ادامه داره...

نمیدونم این چه مشکلیه اما احساس می کنم دیگه آدم سالمی نیستم و با این شرایط هم شاید دیگه به درد هیچ کسی نخورم


به این دلیل که اگر هم یکی از مواردی که ذهنم به دنبالشون میگرده سر راهم سبز بشه - اینقدر حرف های پراکنده و پرت و پلا و بی انتها برای گفتن روی هم تلمبار شدن که حوصله اش رو سر میبرن و فراری میشه - از طرفی دیگه خودم هم مطمئن نیستم که اون آدم فقط با یک نفر مواجه بشه ! ممکنه احساس بکنه که با بیشتر از یک نفر طرفه - با چند نفر که شباهت چندانی هم به هم ندارند...

احتمالن وارد یک حلقه ی بی انتها شدم... نمیدونم شاید فقط یک معجزه بتونه من رو از این گرداب در بیاره


فعلن دارم میچرخم و میچرخم و میچرخم... هر روز دوباره از اول... 

اما خوشبختانه هنوز غرق نشدم... فقط سرم خیلی گیج میره و خسته شدم ولی هنوز روی گردابم...

امیدوارم قبل از بلعیده شدن ازش خارج بشم...



God Knows What I'm Talking About